به سلامتیِ درخت
نه به خاطرِ ميوهشبه خاطرِ سايهش
به سلامتیِ ديوار!
نه به خاطرِ بلنديش،
واسه اينکه هيچوقت پشتِ آدم رو خالی نميکنه
به سلامتیِ دريا!
نه به خاطرِ بزرگيش،
واسه يکرنگيش
به سلامتیِ سايه!
که هيچوقت آدم رو تنها نميذاره
به سلامتیِ پرچم ايران!
کهسهرنگه
تخممرغ
!که دورنگه
رفيق
!که يهرنگه
به سلامتیِ همه اونايی
که دوسشون داريم و نميدونن،
دوسمون دارن و نميدونيم
به سلامتیِ نهنگ!
که گندهلات درياست
به سلامتیِ ز نجير!
نه به خاطر اينکه درازه،
به خاطر اينکه به هم پيوستس
به سلامتیِ خيار!
نه به خاطر «خ»ش،
فقط به خاطر «يار»ش
به شلغم!
نه به خاطر «شل»ش،
به خاطر
«غم»ش
به سلامتیِ کرم خاکی!
نه به خاطر کرمبودنش،
به خاطر خاکیبودنش
به سلامتیِ پل عابر پياده!
که هم مردا از روش رد ميشن هم نامردا
به سلامتيِ برف!
که هم روش سفيده هم توش
به سلامتيِ رودخونه!
که اونجا سن*** بزرگ هوای سن*** کوچيکو دارن
میخوريم به سلامتيِ گاو!
که نميگه من،
ميگه
ما
به سلامتیِ سرنوشت!
که نميشه اونو از سر نوشت..
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 16:16  توسط پرستو
|
می گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی
به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هصدا
باشم
می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند
بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند
نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش به خاکی دهر فرو افکند
شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیت از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از اب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم
با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند
فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من
گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده، و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم
جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشاتم کردند
اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را بر
برگ برگ روزگار
هرگز!
منکر نخواهند شد
من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ های دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای ادم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو افرید
پس بیاموز تا سجده کنی
درست همانطور که فرشتگان در بهشت
بر من سجده کردند
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من! .
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 11:43  توسط پرستو
|
دلم گرفته است
به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریک اند
چراغ های رابطه تاریک اند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی
گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است......
****فروغ فرخ زاد****
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 13:20  توسط پرستو
|
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه باید ها
مثل همیشه حرف آخرم و آخر حرفم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره کرده ام
باشد برای روز مبادا
اما
در صفحه های تقویم روزی به اسم روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز ، روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
کسی چه می داند
شاید امروز هم روز مبادا باش
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه بایدها
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 14:46  توسط پرستو
|
هیچ کس صدای رفتنم را نشنید...
-حتی جاده ها
چه ساده دل کندم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:3  توسط پرستو
|
چنین
حکایت کنند که در روزگاران قدیم نره خری با ماچه خری نرد عشق می باخت و
داستان دلدادگی آنها نُقل محافل بود. نره خر در اندیشه بود که زوجه ای
مرغوب اختیار کند. سر انجام مادر خویش را مجبورکرد که به خواستگاری ماچه
خر همسایه برود.
مادر
که پاردُمش از گردش روزگارساییده شده بود به اوگفت : الاغ جان ، برای
ازدواج باید مغز خر و دل شیر داشت، می دانم که اولی را داری ولی از داشتن
دومی بیم دارم.
نره خر که از عطر یونجه زار و بوی دلدار سرمست بود،
پاسخ داد : مادرجان به خود بیم راه مده ،هرچه خواهی از مرحوم پدر به ارث
برده ام، دیگر نگران چه هستی ،اکنون آنچه می توانی در حق این خرترین انجام
بده که یار چشم انتظار است و رقیب بسیار.
سرانجام مادر با اکراه به
خواستگاری رفت و پس از چندی به میمنت و مبارکی خطبه عقد جاری شد و زندگی
سرشار از خریت آنها آغاز گردید و اینک ادامه ماجرا...
چون که شد صیغه عاقد جاری هر دو گشتند خر یک گاری
بعد آن وصلت خوب و خَرَکی هردو خوشحال ولیکن اَلَکی
هر دو خرکیف ازین وصلت پاک روز وشب غلت زنان در دل خاک
نرّه خر بود پی ماچۀ خویش آخورش چال ، علف اندر پیش
ماچه خر با ادب و طنّازی داشت می داد خرک را بازی
بُرد سم های جلو را به فراز پوزه چرخاند به صد عشوه و ناز
گفت به به چه خر رعنایی مُردم از بی کَسی و تنهایی
یک طویله خری ای شوهر من تو کجا بوده ای ای دلبر من
بین خرها نبود عین تو خر آمدی نزد خودم بی سر خر
نه بود مادر تو در بر من نه بود خواهر تو سرخر من
چون جدا گشتی از آن جمع خران کور شد چشم همه ماچه خران
بعد ازین در چمن و سبزه و باغ نیست غیر از من و تو هیچ الاغ
یونجه زاریست در این دشت بغل ببر آنجا تو مرا ماه عسل
زود می پوش کنون پالون نو پُر بکن توبره از یونجه و جو
باز شد نیش خر از خوشحالی گفت به به چه قشنگ و عالی
عرعری کرد به آواز بلند هردو از فرط خریّت خرسند
ماچه خر بود پر از باد غرور که عجب نره خری کرده به تور
بعد ماه عسل و گشت و گذار نره خر گشت روان در پی کار
شغل او کارگر خرّاطی گاه می رفت پی الواطی
نره خر چون خرش از پل رد شد با زن خویش شدیداً بد شد
عرعر و جفتک او گشت فزون دل آن ماچه نگو، کاسۀ خون
ماچه خر گشت، بسی دل نگران چه کند با ستم نرّه خران
مادرش گفت کنون در خطری زود آور به سرش کره خری
میخ خود گر تو نکوبی عقبی مگر از بیخ تو جانا عربی
ماچه خر حرف ننه باور کرد پالون تاپ لِسَش دربر کرد
دلبری کرد به صد مکر و فسون ماچه خر لیلی و شوهر مجنون
بعد چندی شکمش باد نمود از بد حادثه فریاد نمود
گشت آبستن و زایید خری شد اضافه به جهان کره خری
نره خر دید که افتاده به دام جفتک خویش بیافزود مدام
ماچه خر داد ز کف صبر و شکیب در طویله تک و تنها و غریب
یک طرف کره خری در آغوش بار یک نره خری هم بر دوش
گشت بیچاره، چو این کاره نبود جز طلاق از خرنر چاره نبود
کرد افسارو طنابش پاره شد جدا ماچه خر بیچاره
تازه فهمید که آزادی چیست درجهان خرمی و شادی چیست
دیگر او خر نشود بیهوده تازه او گشته کمی آسوده
هرکه یک بار شود خر، کافیست بیش از آن احمقی و علافیست
مغز خر خورده هرآنکس که دوبار با خری باز نهد قول و قرارگفتم این قصه که خرهای جوان پند گیرند ز ما کهنه خران
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 5:45  توسط پرستو
|
قسمت این بود که آمد
روزی از فصل شتا
بعد پائیز و بهار
که تو در دامن من چین شدی
صحبتی بود زآواز کبوتر ‚ زبهار
در دیاری غربت
غربت از حس غریب
غربت از حس اقاقیها
غربت از آنچه در آن ‚ لذت و زیبایی بود
بعد پائیز و بهار
که تو در دامن من چین شدی
من به زیبائی چین چینی تو پیوستم
صحبتی بود زدرد
از زمانه از رنج
بین ما اشک به زیبائی
چشمهای تو جاری شده بود
دل من جان کبوتر گشته
ناگهان پرزد و رفت
صندلی بود به پارک
که به آواز قشنگ من و تو
ساکت بود
تو پریشان ‚ دل زار
من سپردم دل خود را به نگاه
صحبتی بود ز راز
از زمانه ‚ زنیاز
من به افسونی چشمهای تو هم پیوستم
خاطراتی به سفر می پیوست
خاطراتی زجدایی ‚ زفراق
بعد از آن می گذرد مدتها .
خواهم امشب بروم
کاش میشد تو هم در سفرم می بودی
قسمت این بود
قسمت این بود .
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 5:18  توسط پرستو
|
گویند کسان بهشت با حور خوش است من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بردار کاواز دهل شنیدن از دور خوش است
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:59  توسط پرستو
|
قطاری که به مقصد خدا
می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت:
مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد
؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .از جهان تا خدا هزار
ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می
گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .قطاری که به مقصد خدا
می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :اينجا بهشت است . مسافران
بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست .مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 18:25  توسط پرستو
|
خاک تنم آبی می شود
من بود می شوم
بهار قد می کشد روی ایوان زمین
بی خود از خود
واژه می بافم
..
در همین آغاز تمام گشته ام !
صوت شب
به سکوت می نشیند
نگاه در نگاه آسمان
ماه می بوید
غزل می سازد
خاطره می شود ..
به رسم رفاقت دیروزها
میان خاکی تنت
یادم کن .!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 10:25  توسط پرستو
|